vorojak-u

احساسی

vorojak-u

احساسی

روزگار

سلام روزگار…


چه میکنی با نامردی مردمان…


من هم …


اگر بگذارند …


دارم خرده های دلم را…


چسب میزنم…


راستی این دل …


دل می شود ؟

شجاعت

شجاعت می خواهد


وفادار احساسی باشی


که می دانی شکست می دهد

روزی

نفسهای دلت را ……

ی روزی

روزی می رسـد


بی تفاوتی هایت را


با جـای خالی ام حس کنـی


و شاید در دلت بـا بغض بگـویی


کــاش اینجــا بــود


آنوقت است که می فهمی


چقدر زود دیر میشود


ومن حتی بخوابت هم نمی آیم….

رفتم

مـن “رفـتـم”
نـه اینــکـه دوسِـت نــداشــته باشــم
نـــــه

“از نــخـودی بـــودن مــتـنـفـــرم”

شعر ناتمام

نه او با من

نه من با او

نه او با من نهاد عهدی، نه من با او

نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید

نه مار بازویی بر پیکری پیچید

 

شبی غمگین

دلی تنها

لبی خاموش

نه شعری بر لبانم بود

نه نامی بر زبانم بود

در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه

بامیدی که نومیدیش پایان بود

سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم

و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم

 

نه کس با من

نه من با کس

سر یاری

نه مهتابی

نه دلداری

و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم

سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم

نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست

و شعر ناتمامی خواند

بیا با من

از آن شب در تمام شهر می گویند

...
او با تو ؟

ولی من خوب می دانم