میدونم دلت خیلی از من پُره .. میدونم چه زجری داری میکشی
همه زنـدگیتو به هم ریختم و .. عزیزم تو حق داری دلخور بشی
منو با تموم بدیهام ببخش .. که هر لحظه از عاشقی دم زدم
تو خواستی بمونی، بسوزی به پام .. منِ لعنتی زیر حرفم زدم
چشاتو ندیدم، ازت دل بریدم
دارم بی تو دنیامو از دست میدم
پُر از بغض و دردی، چقدر گریه کردی
میترسم که هیچ وقت دیگه برنگردی
نمی دونم اصلاً چرا بیخودی .. من از اون همه عاشقی رد شدم
یه عمری برای تو جون دادم و .. فقط تو یه لحظه با تو بد شدم
همون لحظه دنیامو وارونه کرد .. یه حسی چشامو رو عشق تو بست
دلم از دل عاشقت دل بُرید … دلت از همین دل بریدن شکست
اگرچه دست و دلی سخت ناتوان دارم
تورا نمی دهم از دست، تا توان دارم
سری به مستی نیلوفران صحرایی
«دلی به روشنی باغ ارغوان دارم»
اگرچه مرده ای، ای عشق! نعش نامت را
هنوز هم که هنوز است بر زبان دارم
چراغ یاد تو را در کجا بیاویزم
کز این کبود نفس گیر در امان دارم؟
میان سینه من آتشی است چون فانوس
اگرچه خواستم این شعله را نهان دارم
بی هیچ اسمی میشه عاشق شد .. بی هیچ ردّی از خدا رو خاک
من سالها عاشق شدم بی او .. یک حسِ بی تفسیر وحشتناک
من عاشق رفتار های تو .. این ترس بیاندازه از دینم
تو عاشق چیزی که پنهونه .. من عاشق چیزی که میبینم
بی هیچ اسمی می شه عاشق شد .. جادوی این دلدادگی کم نیست
تا سیبهای کال بی تابند .. حوّای من! تقصیر آدم نیست
دور از تو افتادم ولی هر شب .. حس میکنم بسیار نزدیکی
خاموش شد فانوس من ای کاش .. عادت نمیکردم به تاریکی
بی هیچ اسمی میشه عاشق شد .. بی هیچ نامی از تو یا از من
بیدار کن این ترس پنهونُ .. این عادت هر روزه رو بشکن
دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
مردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
خرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانهی مردانه میخواهی چه کار؟
یکی زود به ستوه میاد ، زود می رنجه ، زود می ره زود برمی گرده
یکی به ستوه نمیاد ، نمی رنجه ،دیر می ره ام ...........
دیگه برنمی گرده ...............